سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹

هوا تغيير كرده است ؛ عبارتي با ايجازي تحسين انگيز كه به شيوه اي تسكين دهنده ، بي طرف و خنثي به ما خبر مي دهد كه تغيير كردن يعني رو به وخامت رفتن .
باران مي بارد ، نرمباري پاييزي ؛
و تا زمين گلي نشده وسوسه مي شويم كه با چكمه ي لاستيكي و باراني دشت و صحرا را بگرديم و آن شتك ملايم ِ نمناك را بر گونه هامان حس كنيم ، و در حزن ِ مه ِ رقيق ِ دوردست غرقه شويم ،
نخستين درختان برگ مي ريزند و لخت و سرد مي نمايند ،
انگار كه ناگهان تمناي نوازش دارند ،
كساني هستند كه خوش دارند آنها را با محبت و دريغ در آغوش بفشارند ،
گونه هامان را بر تنه ي نمور مي گذاريم و اين احساس به ما دست مي دهد كه گويي درخت سراپا غرق اشك است .
بلم سنگي - ژوزه ساراماگو

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

شعر ناگفته

نه !
كاري به كار عشق ندارم !
من هيچ چيز و هيچ كسي را
ديگر
در اين زمانه دوست ندارم
انگار
اين روزگار چشم ندارد من و تو را
يك روز
خوشحال و بي ملال ببيند
زيرا
هرچيز و هركسي را
كه دوست تر بداري
حتي اگر كه يك نخ سيگار
يا زهرمار باشد
از تو دريغ مي كند...
پس من با همه ي وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، ديگر
كاري به من نداشته باشد
اين شعر تازه را هم
ناگفته مي گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم كه
كاري به كار عشق ندارم!
قيصر امين پور

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

بي قرارم
مي خواهم بروم
مي خواهم بمانم
دارم در ترانه اي مبهم زاده مي شوم

یکشنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۹

تنهايي ،
شده رفيق اين روزهاي پاييزي .

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

چه قدر زود پاييز شد .
يهويي !
امروز كلاغا هم جوگير شده بودن قار قار مي كردن .

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

ديشب هزار بار صدات كردم .
شنيدي ؟

سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

گاه خود را صراحي اي مي بينم كه از او پُر شرابم